حكيم ابوالقاسم فردوسى
43
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
شاهزادگان روز بعد با گروهى از سپاهيان راهى يمن شدند . چون شاه يمن از نزديك شدن ايشان آگاه شد سرداران سپاه خود را با لشكرى انبوه ، و گروهى از بزرگان دربارش به پيشباز فرستاد . شاهزادگان وقتى به پايتخت درآمدند مردم از زن و مرد و پير و جوان به تماشا بيرون شدند . شاه يمن پسران فريدون را در كاخى كه همه خشتهايش زراندود بود فرود آورد ، و روز بعد سه دخترش را در حالى كه به كمال ، آرايش كرده بودند و به زيبايى از ماه تابنده گرو مىبردند به همان ترتيب كه فريدون پيش بينى كرده بود به كاخ درآورد . از اين سه گرانمايه پرسيد مه * كزين سه ستاره كدام است كه ميانه كدام است و مهتر كدام * ببايد بر اين گونهتان برد نام بگفتند زان گونه كاموختند * سبك چشم نيرنگ بردوختند بدانست شاه گرانمايه زود * كز آميختن رنگ نايدش سود دختران در حالى كه بر رخشان از شرم پدر عرق نشسته بود به جايگاه خود بازگشتند . افسونگرى آزمودن سرو بر پسران فريدون چون شب درآمد پادشاه يمن رنگى ديگر نهاد . به هنگام خواب بستر شاهزادگان را سر آبگير كلاب گسترد ، و چون به خواب شدند به جادويى برآورد سرما و بادى دمان * بدان تا برآرد بديشان زمان چنان شد كه بفسرد هامون و راغ * به سر بر نيارست پريد زاغ اما شاهزادگان به فرّ و فرزانگى ايزدى از آن بند جادو رستند و از آن سرماى جان ستان رنجى بر ايشان نرسيد . بامدادان پگاه شاه يمن بر بالين شاهزادگان آمد تا آنان را بىجان ، و دخترانش را همچنان شوى ناكرده در كنار خود ببيند . اما چون ايشان را تندرست و شاد و آسوده از هر گونه گزند و رنج ديد . بدانست افسون نيايد به كار * نبايد بدين برد خود روزگار